-----------
پی نوشت:
1- عمرا!
-----------
پی نوشت:
1- عمرا!
بهار 83، یکی دو ماه از برگزاری شب شعرمان میگذشت. ما بچههای ورودی 82 شب شعر الف سوم را برگزار کردهبودیم. اولین تجربه کار گروهی من (در واقع ما) در 17 اسفند سال 82 به نتیجه رسید. بعد از آن من به همراه جمعی از دوستان آن موقع چهارشنبهها عصر دور هم جمع میشدیم جلوی دانشکده روبهروی حوض و شعر میخواندیم و رویشان بحث میکردیم. در این دور هم جمعشدنها معمولا من بودم، هانیه، محمد (هادی) مصطفوی، رضا آقاجانی و دو تا از دوستان بزرگترمان: احسان شفیع و دانیال احیایی. خاطرم هست که یک بار مجید هم به جمعمان اضافه شد که البته آن موقعها خیلی اهل شعر خواندن نبود و البته هنوز هم نیست. بگذریم.
یکی از این چهارشنبهها داشتیم شعری از نصرت رحمانی را میخواندیم و روی این مساله بحث میکردیم که چقدر اشعارش تلخ و سیاه است: دستم چه کند میرود انگار هر شعر باکرهای را سرودهام... . داشتیم روی معنیاش بحث میکردیم که رضا آقاجانی نه گذاشت و نه برداشت و چیزی با این مضمون گفت: خوب معلومه دیگه! شعر باکره بوده، سروده! که متاسفانه خودش یک مقدار دیرتر از ما متوجه شد چه گفته است و داشت با تعجب به ما نگاه میکرد که برای نخندیدن آنقدر تحت فشار بودیم که قیافههایمان هم خندهدار شده بود و خوب البته خیلی هم تلاشمان ادامه پیدا نکرد!
پی نوشت:
1- در همین راستا جا دارد در آینده از سوتی دکتر هم یادی بکنم در جلسه نشریه!
2- این هم برای شما مهندس!
Did you say it?!
"I love you."
"I don't ever wanna live without you."
"You changed my life."
Did you say it?!
رفته بوديم اردوي معارفه، ساري. اواخر شب دوم بود که با يک جمعي که تازه رفيقتر شده بودم داشتيم استپ هوايي بازي ميکرديم. از آن جمع يادم هست که من بودم، مجيد، روزبه، علي، جليل، محمد مصطفوي و چند نفر ديگر که الان يادم نيست. غالب بچهها (غير از من و محمد مصطفوي) طوري بازي ميکردند که انگار دفعه اولشان است! با هر بار شروع مجدد بازي و با اولين توپي که به هوا پرت ميشد همه فیالفور متواري ميشدند. اين طوري بود که تقريبا همه اسمدار شدند غير از من و هادی که من 1 مانده بودم و هادي هم فکر کنم 2 بود. توی بازیمان آن شب جر زدن و يواشکی قايمشدن بعد از اين که طرف توپي زمينخورده را ميگرفت، خيلی مرسوم بود. اما بين ما يک استثنا هم وجود داشت. همه اينها را گفتم که قضيه شروع رفاقتم با مجيد را تعريف کنم.
بعد از چند رفت و برگشت! توپ بعدي که به هوا پرت شد، ديگر به نظر نميرسيد که طرف بتواند بگيردش. در نتيجه من هم به همراه آن دو سه نفري که اطرافم بودند و مجيد هم بين ما بود شروع کرديم به دويدن در جهت مخالف، فکر کنم توپ را روزبه بايد ميگرفت که بالاخره گرفت و داد زد "استپ!" همه ايستاديم، ولي وقتي روزبه رويش را برگرداند من و آن دو سه نفر دیگر شروع کرديم به در رفتن که مجيد تشري به ما زد که "واستين ديگه بچهها! جر نزنين!" و خوب اين طوري بود که مجبور شديم سر جايمان بايستيم و از همانجا نگاه کنيم که روزبه توپ را به کی میخواهد بزند!
پينوشت 1: يادم هست که جليل کلا خيلي تند ميدويد، براي همين بعد از اين که به 5 رسيد، اسمش را گذاشتيم دستي! حالا يادم نيست منطقاش چي بود، ولي مطمئنام به اين ربط داشت!
پینوشت 2: دارم سعی میکنم خاطرات مشترکمان را اينجا بنويسم. هم بالاخره يک جايي حفظ میشوند که بعدا بشود بهشان رجوع کرد، هم اين وبلاگ به يک دردی خواهد خورد!
دانش آموزان اول راهنمایی، روز جوانه ها مبارک باد!
(در همین راستا!)
دانش آموزان اول دبیرستان، روز خرسمبک ها مبارک باد!
دانش جویان اول دانشگاه، روز شترچه ها مبارک باد!
و همین طور الی آخر...
البته برای این که بی انصافی هم نشود، شدیدا لازم به توضیح است اگر چه آموزشی سخت است، ولی در پادگان شهید مدرس کرج که ما استقرار!! داریم، با اختلاف زیاد، گلاب ترین دوره آموزشی کشور برگزار می گردد! بدون اغراق!
فعلا آمده ام مرخصی و حیفم می آید بیشتر از این وقتم را برای این وبلاگ بگذارم. اگر خیلی درک نمی کنید هم عیب ندارد، قسمتتان که شد (البته اگر شد) خواهید فهمید!
گویا با این وضع تحصیلات و نخبه بودنمان (بزنم به تخته!) قرار است بعدا ستوان یکم بشوم! برای آنان که نمی دانند، فرمانده گروهان! ما که 144 نفر زیر دستش هستیم، ستوان یکم است. یک مقدار بامزه است که بعد از این 5 هفته آینده قرار است با او هم رده بشوم، و در یک حالت بهینه می توانم با اسم کوچک صدایش کنم. اگر نمی دانید، ترتیب درجه ها در سپاه این طوری است: ستوان سوم (ستوان سوراخی!!)، ستوان دوم، ستوان یکم، سروان، سرگرد، سرهنگ دوم، سرهنگ، سرتیپ دوم و الخ... درجه من ( همان ستوان یکمی) سه تا ستاره دارد، البته اگر بهمان بدهند! (چون خدمت دیگر نداریم، ممکن است حقمان را بخورند!)
یک سری نکات بسیار با مزه هم وجود دارد که بعدا راجع بهش بیشتر خواهم نوشت.
---------------------------------
پی نوشت: یک هفته ای است که در پادگانم و طبعا دور از هر گونه اخبار، کلا چه خبر؟!
صفر - بهمن 57، پسر مدتی است که درس و دانشگاه را ول کرده و هر روز در گوشه ای از تهران بین موج جمعیت علیه شاه فریاد می زند. ازش اگر بپرسی نمی داند که چه می خواهد، ولی می داند که شاه را نمی خواهد. مشتش را گره کرده، سرود خوانان با جمعیت می گوید: کشتی جوانان وطن، الله اکبر، مرگ بر شاه ...
یک - شهریور 63، مدتی است که از جبهه باز گشته است سراغ زن و زندگی، برای خودش مردی شده است. شنیده بود که بسیج لشکر مخلص خداست. برای همین رفته بود به مسجد محل و آنجا خواسته بود که بسیجی شود، کلی تحویلش گرفتند، فکر کرد خوب آدمهایی هستند. همدمشان شد، آن قدر که با واسطه یکی از همان ها ازدواج کرد و بعدش به جبهه رفت. الان که برگشته، اگر خوب دقت کنی می بینی که قدری لنگ می زند، آن قدر که می توانی مطمئن شوی او هم نشانی از زندگی دارد.
دو - خرداد 76، آمده که رای بدهد، رئیس جمهورش را انتخاب کند، تلویزیون و روزنامه ها پرند از تبلیغات برای کاندیدایی که می گفتند خیلی ها پشت سرش هستند. یادش آمد که امامش گفته بود، میزان رای ملت است. 2 خرداد، مصمم پای صندوق می رود، به کسی رای می دهد که حرف های جدیدی می زند.
سه - تیر 78، شنیده که بلوایی شده در کوی دانشگاه، یاد شلوغ بازی های خودش می افتد وقتی که دانشجو بوده، خوشش می آید، با خودش فکر می کند این دانشجویان نسل جدید هم هر چه هستند از ما کم ندارند. لبخندی می زند. اما فکرش را هم نمی کند که تنها چند روز بعد، یک عده که شاید فقط ظاهرشان شبیه رفقای قدیمی اش بود، ریخته اند و دانشجویان را زده اند. تا عکس ها را نمی بیند، باور نمی کند. گیج و سردرگم پیگیر می شود ماجرا می شود، وقتی می بیند که رئیس جمهور محبوبش هم عکس العمل نشان نداده، حیرت زده می ماند: ما که این طور نبودیم.
چهار - 22 خرداد 88، باز هم آمده تا رای دهد، الان دیگر سن و سالی از او گذشته، هنوز هم به نظام ایمان دارد، هنوز فکر می کند آن موقع خشت اولشان را کج نگذاشته اند، که دیوارشان به ثریا کج برسد. رای می دهد تا وضع مملکت عوض شود. همه همین فکر را می کنند، اما نمی شود.
پنج - 24 خرداد 88، صبح به پسرش زنگ می زند، نگران است، می گویند کوی شلوغ است. پسرش به خانه بر نمی گردد، مرد با خودش فکر می کند که ما هم همین طور بودیم. خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد، شب هنگام می شنود که به کوی حمله کرده اند، شنیده یک عده عربده کش و تبر به دست به کوی حمله ور شده اند و دانشجویان را از طبقات به پایین پرت کرده اند و زده اند. درب اطاق ها را با تبر شکسته اند و همه چیز را نابود کرده اند. وحشت زده دنبال پسرش می گردد.
شش - 26 خرداد 88، ایستاده وسط خیابان ولی عصر، کمی قبل از تقاطع میرداماد، سیاه و شیک پوشیده است. تصویری را بالای سرش برده که برآن عبارت "8 کشته و 26 زخمی در کوی دانشگاه" خودنمایی می کند. تکان نمی خورد، حرف نمی زند، الان دیگر فقط از باران اشکهای بی صدایش بر گونه ها و چشمان سرخ پر غرورش می توان نشانی از زندگی در او یافت. معترضین در حال عبور، با دیدنش بهت زده می شوند. دستی بر شانه اش می زنند و تسلیت می گویند و او هم چنان بی اعتنا به همه چیز بی حرکت ایستاده است. دیگر فکر نمی کند.
------------------------------------------------------------------
پی نوشت:
1- بند آخر واقعی بود.
2- در همین راستا، این را هم ببینید.
مناظره میر حسین و الف. نون را که فکر کنم همه دیدید. من کاری ندارم که چه کسی مناظره را برد و یا چه کسی چقدر حرفهایش درست بود یا آیا اصلا باید برخی حرف ها زده میشد یا نمیشد. ولی مساله ای که مطرح است این است که الف. نون. در مناظره دیشب هر کاری که نکرده باشد، به یک سری آدم تهمت زده است که هیچ جای این کار به هیچ طریقی قابل توجیه نیست. آدم سالم اگر قدری به برخی اصول اخلاقی اعتقاد داشته باشد چنین حرفهایی را در چنین موقعیتی هرگز نمی زند. اصرار من بر روی تهمت به این خاطر است که از همه موارد دیگر (دروغ گویی، تجسس و ...) واضح تر است و این یکی را نمی توان به هیچ طریقی توجیه کرد.
حالا من باز هم کاری ندارم که چرا برخی افراد (از جمله برخی از دوستان و آشنایان من) همچنان از او حمایت می کنند. همچنان هم عقیده شان برای خودشان و من محترم است. اما اگر به نظرشان می آید که حرفهای رئیس جمهورشان خوب و درست بوده است، واقعا برایشان متاسفم که به همین اصول اخلاقی بدیهی اعتقاد ندارند یا حداقل آن قدر که باید اعتقاد ندارند.
تا حالا سعی کردم جدا کنم سلایق سیاسی ام را از روابط عمومی ام. الان به خاطر اختلافات سیاسی این حرف را نمی زنم. تا قبل از مناظره هم این گونه نبوده ام. ولی دیگر دلم نمی خواهد دوست کسانی باشم که چنین اصولی برایشان بی ارزش است یا اعتقادی که به آنها دارند موضعی و مقطعی است.
دلم نمی خواهد رئیس جمهور کشورم تهمت بزند.
-------------------------------------------
پی نوشت:
میر حسین موسوی را دوست دارم، ولی تا این لحظه احتمالا رای دور اول من به او نخواهد بود.