تبليغاتX
زمانی که خورشید می درخشید...

زمانی که خورشید می درخشید...

رفته بوديم اردوي معارفه،‌ ساري. اواخر شب دوم بود که با يک جمعي که تازه رفيق‌تر شده بودم داشتيم استپ هوايي بازي مي‌کرديم. از آن جمع يادم هست که من بودم،‌ مجيد،‌ روزبه،‌ علي، جليل،‌ محمد مصطفوي و چند نفر ديگر که الان يادم نيست. غالب بچه‌ها (غير از من و محمد مصطفوي) طوري بازي مي‌کردند که انگار دفعه اولشان است! با هر بار شروع مجدد بازي و با اولين توپي که به هوا پرت مي‌شد همه فی‌الفور متواري مي‌شدند. اين طوري بود که تقريبا همه اسم‌دار شدند غير از من و هادی که من  1 مانده بودم و  هادي هم فکر کنم 2 بود. توی بازی‌‌مان آن شب جر زدن و يواشکی قايم‌شدن بعد از اين که طرف توپي زمين‌خورده را مي‌گرفت،‌ خيلی مرسوم بود. اما بين ما يک استثنا هم وجود داشت. همه اين‌ها را گفتم که قضيه شروع رفاقتم با مجيد را تعريف کنم.

بعد از چند رفت و برگشت!‌ توپ بعدي که به هوا پرت شد،‌ ديگر به نظر نمي‌رسيد که طرف بتواند بگيردش. در نتيجه من‌ هم به همراه آن دو سه نفري که اطرافم بودند و مجيد هم بين ما بود شروع کرديم به دويدن در جهت مخالف، فکر کنم توپ را روزبه بايد مي‌گرفت که بالاخره گرفت و داد زد "استپ!" همه ايستاديم، ولي وقتي روزبه رويش را برگرداند من و آن دو سه نفر دیگر شروع کرديم به در رفتن که مجيد تشري به ما زد که "واستين ديگه بچه‌ها!‌ جر نزنين!" و خوب اين طوري بود که مجبور شديم سر جايمان بايستيم و از همان‌جا نگاه کنيم که روزبه توپ را به کی می‌خواهد بزند!

پي‌نوشت 1: يادم هست که جليل کلا خيلي تند مي‌دويد، براي همين بعد از اين که به 5 رسيد،‌ اسمش را گذاشتيم دستي! حالا يادم نيست منطق‌اش چي بود،‌ ولي مطمئن‌ام به اين ربط داشت!

پی‌نوشت 2: دارم سعی می‌کنم خاطرات مشترکمان را اين‌جا بنويسم. هم بالاخره يک جايي حفظ می‌شوند که بعدا بشود بهشان رجوع کرد، هم اين وبلاگ به يک دردی خواهد خورد!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:29  توسط من  | 

دانش آموزان اول دبستان، روز شکوفه ها مبارک باد!

دانش آموزان اول راهنمایی، روز جوانه ها مبارک باد!

(در همین راستا!)

دانش آموزان اول دبیرستان، روز خرسمبک ها مبارک باد!

دانش جویان اول دانشگاه، روز شترچه ها مبارک باد!

و همین طور الی آخر...


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:55  توسط من  | 

یادداشت می کنیم، امروز: غم انگیز ترین روز زندگی تا به حال.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 12:38  توسط من  | 

یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 2:57  توسط من  | 

قبلا برایم پیش نیامده بود که سر صبحی نصف لیوان چایی سرد و تقریبا دم نکشیده بخورم و تازه خوشحال هم باشم! یا یک مسافت قابل توجهی را بدوم تا برسم به انبار کوچکی که داشتند بین بچه ها دمپایی کهنه پخش می کردند! و هم چنان خوشحال باشم. ولی خوب، قبلش که معلوم نمی کند، شما هم جای من بودید و خانه (و یا حتی خوابگاه) گرم و نرمتان را ول می کردید و می رفتید دوره آموزشی، یقین همین طوری می شدید که الان هستم!

البته برای این که بی انصافی هم نشود، شدیدا لازم به توضیح است اگر چه آموزشی سخت است، ولی در پادگان شهید مدرس کرج که ما استقرار!! داریم، با اختلاف زیاد، گلاب ترین دوره آموزشی کشور برگزار می گردد! بدون اغراق!

فعلا آمده ام مرخصی و حیفم می آید بیشتر از این وقتم را برای این وبلاگ بگذارم. اگر خیلی درک نمی کنید هم عیب ندارد، قسمتتان که شد (البته اگر شد) خواهید فهمید!

گویا با این وضع تحصیلات و نخبه بودنمان (بزنم به تخته!) قرار است بعدا ستوان یکم بشوم! برای آنان که نمی دانند، فرمانده گروهان! ما که 144 نفر زیر دستش هستیم، ستوان یکم است. یک مقدار بامزه است که بعد از این 5 هفته آینده قرار است با او هم رده بشوم، و در یک حالت بهینه می توانم با اسم کوچک صدایش کنم. اگر نمی دانید، ترتیب درجه ها در سپاه این طوری است: ستوان سوم (ستوان سوراخی!!)، ستوان دوم، ستوان یکم، سروان، سرگرد، سرهنگ دوم، سرهنگ، سرتیپ دوم و الخ... درجه من ( همان ستوان یکمی) سه تا ستاره دارد، البته اگر بهمان بدهند! (چون خدمت دیگر نداریم، ممکن است حقمان را بخورند!)

یک سری نکات بسیار با مزه هم وجود دارد که بعدا راجع بهش بیشتر خواهم نوشت.


---------------------------------

پی نوشت: یک هفته ای است که در پادگانم و طبعا دور از هر گونه اخبار، کلا چه خبر؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:38  توسط من  | 

صفر - بهمن 57، پسر مدتی است که درس و دانشگاه را ول کرده و هر روز در گوشه ای از تهران بین موج جمعیت علیه شاه فریاد می زند. ازش اگر بپرسی نمی داند که چه می خواهد، ولی می داند که شاه را نمی خواهد. مشتش را گره کرده، سرود خوانان با جمعیت می گوید: کشتی جوانان وطن، الله اکبر، مرگ بر شاه ...

یک - شهریور 63، مدتی است که از جبهه باز گشته است سراغ زن و زندگی، برای خودش مردی شده است. شنیده بود که بسیج لشکر مخلص خداست. برای همین رفته بود به مسجد محل و آنجا خواسته بود که بسیجی شود، کلی تحویلش گرفتند، فکر کرد خوب آدمهایی هستند. همدمشان شد، آن قدر که با واسطه یکی از همان ها ازدواج کرد و بعدش به جبهه رفت. الان که برگشته، اگر خوب دقت کنی می بینی که قدری لنگ می زند، آن قدر که می توانی مطمئن شوی او هم نشانی از زندگی دارد.

دو - خرداد 76، آمده که رای بدهد، رئیس جمهورش را انتخاب کند، تلویزیون و روزنامه ها پرند از تبلیغات برای کاندیدایی که می گفتند خیلی ها پشت سرش هستند. یادش آمد که امامش گفته بود، میزان رای ملت است. 2 خرداد، مصمم پای صندوق می رود، به کسی رای می دهد که حرف های جدیدی می زند.

سه -  تیر 78، شنیده که بلوایی شده در کوی دانشگاه، یاد شلوغ بازی های خودش می افتد وقتی که دانشجو بوده، خوشش می آید، با خودش فکر می کند این دانشجویان نسل جدید هم هر چه هستند از ما کم ندارند. لبخندی می زند. اما فکرش را هم نمی کند که تنها چند روز بعد، یک عده که شاید فقط ظاهرشان شبیه رفقای قدیمی اش بود، ریخته اند و دانشجویان را زده اند. تا عکس ها را نمی بیند، باور نمی کند. گیج و سردرگم پیگیر می شود ماجرا می شود، وقتی می بیند که رئیس جمهور محبوبش هم عکس العمل نشان نداده، حیرت زده می ماند: ما که این طور نبودیم.

چهار - 22 خرداد 88، باز هم آمده تا رای دهد، الان دیگر سن و سالی از او گذشته، هنوز هم به نظام ایمان دارد، هنوز فکر می کند آن موقع خشت اولشان را کج نگذاشته اند، که دیوارشان به ثریا کج برسد. رای می دهد تا وضع مملکت عوض شود. همه همین فکر را می کنند، اما نمی شود.

پنج - 24 خرداد 88، صبح به پسرش زنگ می زند، نگران است، می گویند کوی شلوغ است. پسرش به خانه بر نمی گردد، مرد با خودش فکر می کند که ما هم همین طور بودیم. خداحافظی می کند و گوشی را می گذارد، شب هنگام می شنود که به کوی حمله کرده اند، شنیده یک عده عربده کش و تبر به دست به کوی حمله ور شده اند و دانشجویان را از طبقات به پایین پرت کرده اند و زده اند. درب اطاق ها را با تبر شکسته اند و همه چیز را نابود کرده اند. وحشت زده دنبال پسرش می گردد.

شش - 26 خرداد 88، ایستاده وسط خیابان ولی عصر، کمی قبل از تقاطع میرداماد، سیاه و شیک پوشیده است. تصویری را بالای سرش برده که برآن عبارت "8 کشته و 26 زخمی در کوی دانشگاه" خودنمایی می کند. تکان نمی خورد، حرف نمی زند، الان دیگر فقط از باران اشکهای بی صدایش بر گونه ها و چشمان سرخ پر غرورش می توان نشانی از زندگی در او یافت. معترضین در حال عبور، با دیدنش بهت زده می شوند. دستی بر شانه اش می زنند و تسلیت می گویند و او هم چنان بی اعتنا به همه چیز بی حرکت ایستاده است. دیگر فکر نمی کند.


------------------------------------------------------------------

پی نوشت:

1- بند آخر واقعی بود.

2- در همین راستا، این را هم ببینید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 5:1  توسط من  | 

تا به حال حس دو گانه ای نسبت به طرفداران الف. نون. داشته ام. از یک طرف مطلقا ایده هایشان را قبول ندارم ولی از طرف دیگر به هر حال آنها هم آدمند و عقیده شان برای خودشان و برای من محترم است، حتی اگر با آن مخالف باشم.

مناظره میر حسین و الف. نون را که فکر کنم همه دیدید. من کاری ندارم که چه کسی مناظره را برد و یا چه کسی چقدر حرفهایش درست بود یا آیا اصلا باید برخی حرف ها زده میشد یا نمیشد. ولی مساله ای که مطرح است این است که الف. نون. در مناظره دیشب هر کاری که نکرده باشد، به یک سری آدم تهمت زده است که هیچ جای این کار به هیچ طریقی قابل توجیه نیست. آدم سالم اگر قدری به برخی اصول اخلاقی اعتقاد داشته باشد چنین حرفهایی را در چنین موقعیتی هرگز نمی زند. اصرار من بر روی تهمت به این خاطر است که از همه موارد دیگر (دروغ گویی، تجسس و ...) واضح تر است و این یکی را نمی توان به هیچ طریقی توجیه کرد.

حالا من باز هم کاری ندارم که چرا برخی افراد (از جمله برخی از دوستان و آشنایان من) همچنان از او حمایت می کنند. همچنان هم عقیده شان برای خودشان و من محترم است. اما اگر به نظرشان می آید که حرفهای رئیس جمهورشان خوب و درست بوده است، واقعا برایشان متاسفم که به همین اصول اخلاقی بدیهی اعتقاد ندارند یا حداقل آن قدر که باید اعتقاد ندارند.

تا حالا سعی کردم جدا کنم سلایق سیاسی ام را از روابط عمومی ام. الان به خاطر اختلافات سیاسی این حرف را نمی زنم. تا قبل از مناظره هم این گونه نبوده ام. ولی دیگر دلم نمی خواهد دوست کسانی باشم که چنین اصولی برایشان بی ارزش است یا اعتقادی که به آنها دارند موضعی و مقطعی است.

دلم نمی خواهد رئیس جمهور کشورم تهمت بزند. 

-------------------------------------------

پی نوشت:

میر حسین موسوی را دوست دارم، ولی تا این لحظه احتمالا رای دور اول من به او نخواهد بود.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 21:26  توسط من  | 

اینو بخونین، اگه هم جا داشت هر چیزی که اونجا پیدا کردین، می ارزه!

http://armaghonline.blogfa.com/post-36.aspx

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 19:33  توسط من  | 

از سال 94 که فوتبال نگاه کردن را شروع کردم، 15 سال می گذرد.

در این 15 سال هیچ تیمی به اندازه بارسلونای دیشب که عنوان بهترین تیم دنیا را هم دنبال خودش یدک می کشد ( که کار ندارم حقش است یا نه!) این قدر برای رفتن به دور بعد نالایق نبوده است. نه منچستر سال 99، نه ایتالیای 2000، نه اسپانیای 2002 و نه هیچ تیم دیگری در هر مرحله ای از هر جامی!


از هیچ تیمی در دنیا بیشتر از منچستر بدم نمی آید. ولی دلم می خواهد فینال را ببرند تا حقی که به حقدار نرسید، حداقل به ناحق هم نرسد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:30  توسط من  | 

۰- اواسط اول بودیم، با همشهری ها برگشته بودیم تهران. راننده تاکسی که سوارش بودیم، وقتی بگو بخند و شیطنتمان را دید و دانست که دانشجوییم، گفت: "الان خیلی جوانید برای رفاقت، بهش وقت بدهید، بعد بشمارید دوستانتان را، اگر از ۵ رد شد جایزه اش با من!" و خوب آن موقع آن قدر جوان بودیم که نفهمیم حقیقت ساده حرفش را.

۱- مدتی بود که تصمیم گرفته بودم بنویسم. بنویسم که شادم از داشتن دوستانی بهتر از آب روان و خوب فکر کرده بودم که چه مناسبتی بهتر از تولد تو، که خودت پیش دستی کردی و نوشتی از ما، از جمع مان، رفاقتمان و صمیمیت مان.

۲- الان که نگاه می کنی، خیلی هم ساده نبود. دور هم جمع شدنمان را می گویم. برای من شاید از بازی ایران - اردن شروع شد که آمدم ۲۱۰. برای تو شاید از unfaithful که من خوشم آمده بود و اسمش را غلط می نوشتم. مجید شاید از اردوی مشهد، سلمان و رضا هم قدری بعدتر، هر کدام به بهانه ای. و سایر دوستان عزیزی که کم کم در طول این چند سال دور هم جمع شدیم تا شدیم این.

3- می دانی که، اختلاف هم کم پیش نمی آمد، توی همین جمع رفاقت کوچکمان، شاید هر زوج مرتبی را که بگیری، یادت بیاید که زمان کدورتی هم بوده، مثل همه روابط دیگر، ولی خوب آن قدر بوده ایم کنار هم که کدورت ها هم دورمان نکند، آن قدر بوده ایم که اگر فاصله ما را از هم جدا کند، دلها مان را جدا نمی کند (ر.ک. سلمان!)

4- و الان که اینجاییم پس از تقریبا 6 سال، می بینم که باید شکرگزار باشم به خاطر دوستانم،  که این نعمت آسان به دست نمی آید و من دارمش، که بعد از این همه مدت، هنوز کنار هم مانده ایم. و خوب اگر بخواهی بدانی بیش تر شکرگزارم به خاطر رفاقت با تو که به قول خودت سخت ترین طوفان ها را هم از سر گذرانده ایم!

5- تولدت مبارک 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:6  توسط من  |