رفته بوديم اردوي معارفه، ساري. اواخر شب دوم بود که با يک جمعي که تازه رفيقتر شده بودم داشتيم استپ هوايي بازي ميکرديم. از آن جمع يادم هست که من بودم، مجيد، روزبه، علي، جليل، محمد مصطفوي و چند نفر ديگر که الان يادم نيست. غالب بچهها (غير از من و محمد مصطفوي) طوري بازي ميکردند که انگار دفعه اولشان است! با هر بار شروع مجدد بازي و با اولين توپي که به هوا پرت ميشد همه فیالفور متواري ميشدند. اين طوري بود که تقريبا همه اسمدار شدند غير از من و هادی که من 1 مانده بودم و هادي هم فکر کنم 2 بود. توی بازیمان آن شب جر زدن و يواشکی قايمشدن بعد از اين که طرف توپي زمينخورده را ميگرفت، خيلی مرسوم بود. اما بين ما يک استثنا هم وجود داشت. همه اينها را گفتم که قضيه شروع رفاقتم با مجيد را تعريف کنم.
بعد از چند رفت و برگشت! توپ بعدي که به هوا پرت شد، ديگر به نظر نميرسيد که طرف بتواند بگيردش. در نتيجه من هم به همراه آن دو سه نفري که اطرافم بودند و مجيد هم بين ما بود شروع کرديم به دويدن در جهت مخالف، فکر کنم توپ را روزبه بايد ميگرفت که بالاخره گرفت و داد زد "استپ!" همه ايستاديم، ولي وقتي روزبه رويش را برگرداند من و آن دو سه نفر دیگر شروع کرديم به در رفتن که مجيد تشري به ما زد که "واستين ديگه بچهها! جر نزنين!" و خوب اين طوري بود که مجبور شديم سر جايمان بايستيم و از همانجا نگاه کنيم که روزبه توپ را به کی میخواهد بزند!
پينوشت 1: يادم هست که جليل کلا خيلي تند ميدويد، براي همين بعد از اين که به 5 رسيد، اسمش را گذاشتيم دستي! حالا يادم نيست منطقاش چي بود، ولي مطمئنام به اين ربط داشت!
پینوشت 2: دارم سعی میکنم خاطرات مشترکمان را اينجا بنويسم. هم بالاخره يک جايي حفظ میشوند که بعدا بشود بهشان رجوع کرد، هم اين وبلاگ به يک دردی خواهد خورد!
